زهرا نفس مامان و بابا

خاطرات زهرا کوچولو

 

 

 

                                                                 

برف 93

بعد از کلی دعا امروز یکم کرمان برف بارید.... من و زهرا هم از خدا خواسته رفتیم تو حیاط... اما زود اب شدن...                                         فقط تونستیم همین یدونه آدم برفی کوچولو رو گوشه باغچه درست کنیم روزهای برفی و زمستونیتون بخیر دوستای گلم ...
29 دی 1393

دلم تنگ شده براتون

سلام مامان ها خوشکل...دوستان عزیزم.. دلم براتون تنگ شده خیلی زیاد... منم معتاد این وایبر و لاین و ...این چیزها شدم....و عکس های زهرا رو اونجا میذارم... زهرا خیلی شیطون شده...کارش به کار همه چیز هست... کلی با دختر عموش جور شده باهاش حرف میزنه به زبون خودش البته...و امان از زمانی که ازش غافل شیم.... چند روز پیش بعد از این که از حمام آووردمش بیرون یه لحظه رفتم دنبال کارم و وقتی برگشتم با این چهره مواجه شدم بعله دیگه خانم رفتن سر ژر لب بنده و ...نتیجه اش رو خودتون میبینید دیگه .... از همه دوستان ممنون هستم که به وبلاگم سر زدین و برام نظر گذاشتین.... ...
23 دی 1393

این روزهای ما...

سلام زهرا همینجور که بزرگ میشه...شیطنت هاش همراه خودش بزرگ میشن... این روززها زیادی وقتی برام باقی نمیمونه که به نت بیام و از لحظه های شیرین بنویسم... زهرای عزیزم دست من را می کشد و با خود به اتاقش میبرد و در راه مدام می گوید باژی باژی...بعضی وقت ها که دیگر خسته می شوم بلند می گویم ...مامان مگه من همبازی تو ام آخه...اما او همان حرف خود را تکرار می کند... اعضای خانواده را به خوبی می شناسد...تلفن که زنگ میزند می گوید مادرزون(مادرجون)می گویم نه عزیزم...بعد دوباره با حالتی سوالی ...بابا؟؟ نه دخترم...عم(عمو) نه و این ادامه داره.... همراه ما نماز می خواند...دیروز نهار می خوردیم ..ماست را برداشته و با آن وضو گرفته.. ...
2 آذر 1393

محرم 93

امس ال به خاطر مراسم شب شیشه دختر عمو صادق قسمت نشد به مراسم شیرخواره ها بریم...اخه همزمان شده بودند... من هم فقط این چند تا عکس رو یادگاری ازت گرفتم تا برات بمونه حالا مگه می ذاشتی که تنت کنم...بزور گذاشتی این دو تا عکس رو ازت بگیرم   عکس محرم 92 یادش بخیر چه زود میگذره این عکس ها هم برا شب عاشورا و شام غریبانه...ما طبق  روال هر ساله میریم روستای پدری(تیکدر)و تاسوعا و عاشورا اونجا هستسم... اینجا بعد مراسمه که همه رفته بودن ..همیشه دو  جفت کفش همراهم برات بر میداشتم...اما اون شب که من برات کفش برنداشته بودم هوس پیاده روی کرده بودی...چرا همیشه اینجوری برعکس میشه؟؟؟؟ ...
19 آبان 1393

بدون عنوان

هر روز یک شیطونی جدید و هر روز یه بازسی جذاب برا خودت درست می کنی...این روزها هم علاقه زیادی به پاره کردن جلد سی دی ها داری...فقط کار یه لحظه است این عکس رو هم به خاطر لباس نویی که تنت کردی ازت گرفتم که همزمان شد با خرابکاریت   مدل جدیده دیگه. .. این هم دختر عمو فاطمه... اما چی بگم از کو کو خوردنت...کو کو به زبان زهرا یعنی نوشابه...تا بشه که سر سفره نمیاریم...اما از وقتی که...هوستون کنه واااای لباساش رو... این عکس هم برا شب شیشه فاطمه جونه که می خواستسم بریم سالن .. .رفتی تو صندوق سیب ها       ...
19 آبان 1393

زهرا دختر عمو دار می شود...

زهرا جونم بالاخره دختر عمو صادق به دنیا اومد و از همین جا یه تبریک جانانه به عمویی و خاله اسما میگیم..و امیدواریم که خدا نی نی خوشکلشون رو براشون حفظ کنه فاطمه کوچولو چهارم ابان به دنیا اومده و دیروز عصر یعنی 5 ابان اولین دیدار این دو تا دختر عمو بود... فاطمه جون تولدت مبارک حالا دیگه زهرا از تنهایی در اومده و یک همبازی داره...ولی خوب هنوز کوچولوست... ببخشید فعلا عکس ندارم ازش اما حتما میذارم ...
6 آبان 1393

زهرا شیطون تر از همیشه

دخترک من روز به روز شیطون تر و شیرین زبون تر میشه.... با چه همه مکافات تونستم این لوبیا ها رو جمع کنم اگه خودکار ببینه دیگه صبر نمیکنه ...دست و پا و دیوارر و همه چیز رو خط خط ی میکنه....این هم از صورتش امروز عصر بازار بودیم که دیدم یک پیرمرد دست فروش از این فرفره های چوبی قدیمی داره...یاد بچگی های خودم افتادم و ازش یه دونه خریدم...دونه ای هزار تومن ف ک کنم اون موقع ها 50 تومن بود...یادمه تو بچگی که یکبار رفته بودیم مشهد یه  خانم دم مسافرخونمون میفروخت و من با کلی گریه زاری از مامانم پول گرفتم و رفتم ازش فرفره خریدم... عالمی داشتیم واسه خودمون ...
28 مهر 1393

روز جهانی کودک مبارک

  سلام به همه دوستای گلم.... روز جهانی کودک رو به همه نی نی های خوشگلتون تبریک می گم....   اندر احوالات یک سال و چهار ماهگی زهرای گلم هم این که دایره لغاتش رو داره بیشتر می کنه و هر کلمه ای رو که من یا باباش میگیم،سعی میکنه با پس و پیش کردن حروف اون رو تکرار کنه.... اما بگم که عموو هنوز ممووست... جدیدا مادرجون رو هم مادودون صدا می زنی.... چند شب پیش پیش خاله فهیمه اینا بودیم...عروسکی روکه داشتن ب زور بزداشتی آووردی خونه...و وقتی می خواستم ازت بگیرم با صدای بلند گریه می کردی نی نی ...نی نی ...فک کرده بودی نی نیه... ...
17 مهر 1393

زهرا و ننه سرمای در راه

چند وقت پیش رفتم پیش یک خانوم مهربون و شال و کلاه برای زهرا سفارش دادم... زهرا دیگه داره کم کم آماده میشه برای زمستان این هم عکسش                                             نذاشت بذارم سرش... ...
4 مهر 1393